تالارگفتمان پایگاه اینترنتی امدادگران ایران

نسخه کامل: میگویند پاقدمت بد است+درحاشیه سیل مازندران
شما در حال مشاهده نسخه تکمیل نشده می باشید. مشاهده نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
نمیدانم ولی میدانم که نمیدانم.....چرا این چنین میشود؟میگویند پاقدمت بد است
یک عده میگویند به خاطر وجود عدد سیزده در تاریخ تولدت هست .....به هر حال خسته شدم.... از بخش جراحی نیزبرایتان نوشتم...اما حالا ازپایگاه نجات بین شهری کهرود..واقع درمحور هراز برایتان مینویسم. دو روز پیش دوستم را از بیمارستان مرخص کردیم..من خسته خسته به خانه خودمان در آمل برگشتم و خوابیدم تا فردای آن روز...کارهای دانشگاه را انجام دادم و سپس برگشتم وسایل را جمع کردم آماده رفتن بودم...با رضاقربان نژاد که ازدوستان هلال احمر شمیرانات هستند..هماهنگ کردم اگه تهران میره باهم بریم...اما او پست نجات داشت در پایگاه کهرود...به اصرار رضا در پایگاه کهرود ماندم....دقایقی گذشت و یاد یک ماه پیش افتادم که پلور بودم خبرسقوط خودرو به دره را دادن و .... قضیه را برای بچه هاگفتم و نظرماه نویی ها در مورد پاقدمم را نیز بیان کردم ....بعدازظهربود زمین گلی بود گتر ها را پا کردم و عازم قله روبروی پایگاه شدم...ناگهان خودروی نجات صدای آزیرش بلند شد گفتم یه چی شده به رضا زنگ زدم رضاگفت سریع با احتیاط بیا پایین تصادف شده تو پایگاه باشید...گفتم باش.. چون پست من نبود نمیتونستم به محل تصادف اعزام بشوم..اعزام شدن و در برگشت ازعملیات کوه ریزش کرد وآنها در جاده ماندن..باران شدیدی میبارید...بچه های پست سیار رسیدندو ازوظعیت پرسوجو کردند به رضا زنگ زدم گفتم رضاجان ریزش کوه تموم نشد..بیایید دیگه شام آماده شده....رضا گفت داریم میاییم....تاگوشی را قطعکردم..یک پاجیرو کنارمن توقف کرد..تاسلام کردم همه ریختن پایین گریه زاری...خوب نگاه کردم دیدم همه خونی شدن..تعجب کردم پرسیدم چه اتفاقی افتاده...به من گفتم بچمون داره میمیره....یه ارزیابی سریع انجام دادم مشکوک به خونریزی داخلی وشکستگی در ناحیه بازو بود.. پدرش میخواست با اسرارفراوان بچه را جابجا کند و من از او خواستم که دست به بچه نزند و اورا توجیه کردم به بچه ها اطلاع داده شد و آنها آمدند گفتم بچه ها لطفا به بچه دست نزنید کیف احیا و آتل را بیاورید...سریع...یکی از امدادگران بالا سر مصدوم ماند مرد گرای یک تصادف را به ما داد و گفت کوه ریزش کرده و ما دچار حادثه شدیم چند مصدوم دیگه تو صحنه هستن... سریع جزئیات حادثه را پرسیدم و پشت بیسیم رفتم و پیج کردم ...بچه ها سریع اعزام شدن به محل و رضا نیز با آقای ذبیحی رسیدند...شرایط خیلی پیچیده شده بود بچه های سیار به موبایل پایگاه زنگ زدند و درخواست آمبولانس اضافه داشتند...با اورژانس تماس گرفتم و هماهنگی انجام شد..ازاتاق فرماندهی عملیات بیرون آمدم..دیدم که ..بچه داشت بیهوش میشد تلاشها بی فایده بود....آمبولانس رسید و سریع اعزام شدن به بیمارستان....در راه برگشت سیل قسمتی از جاده رازیرآب برده بود....رگ بار همچنان ادامه داشت.به شوخی به بچه ها گفتم امشب جاده بوی خون میده خوابم نمیبرد...ساعت 3 شب بود که خبرتصادف بین اتوبوس و خودروی سمند را دادند...و مثل همیشه...اعزام...ساعت 7 صبح شد که دوباره تلفن پایگاه به صدا در آمد و خبر ریزش کوه در نزدیکی پایگاه و جاری شدن سیل در چالوس را دادند..بچه ها میگفتن تو عجب پاقدم بدی داری ....این هم سفر مابود به آمل که به قصد تفریح بود اما چی میخواستیم چی شد ایمن بمانید صمیمی
این قضیه بخش جراحی هم خلاصه بگم...ما قبل از این حوادثی که در بالا گفتم ....رفتم آمل تا رسیدم منزل دوستان نشستیم و گفتیم و خندیدیم...آنقدر خندیدیم که آپاندیس یکی از بچه ها اوت شد و نصفه شبی بردیمش بیمارستان و تا 2 روز درگیر کارهای او بودم..بعد برگشتنه از آمل اتفاقات بالا رخ داد...Icon_smile_roseIcon_smile_bigIcon_smile_8ball
ای بابا حالا بقیه می گن شما باور نکن
من که اصلاً نحسی سیزده رو قبول ندارم
تازه با شرایط محیطی اونجا و بارندگی ای که شما گفتید،احتمال سیل و
ریزش کوه وجود داشت.
خدارو شکر که شما اونجا بودین و به موقع هماهنگی هارو انجام دادین و به عملیات سرعت بخشیدین...
دفعه بعد كه خواستي بياي آمل يه خبر بده كه به بچه‌ها بگم آماده باشن Icon_smile_hee
شوخي كردم، من خودم به شخصه به اين چيزا اعتقاد ندارم. عدد نحس كدومه حق با سايه خانم، ميشه اينجوري هم به قضيه نگاه كرد و گفت باعث خوش‌شانسي بود كه توهم اون روز اونجا بودي
سلام
امتحانات تموم شد و بر میگردم نیشابور
دلم واسه دوستان و شیفت شادمون تنگ شده اسیدی
میام سازمان طبق معمول لوازم رو چک می کنم (320 مورد)
میام یه صبحونه مشتی میزنیم به بدن و زنگ نجات به صدا در میاد
میریم یر صحنه خلاصه بنده خدا رو درمیاریم
میایم سازمان دوباره زنگ نجات
دوستا میگن
آبتین تو این 13 روزی که تو نبودی ها ما صدای زنگ نجات رو نشنیده بودیم
اصلا فراموش کرده بودیم
چی پاقدمی داری آبتین نحسه
منم روبه دوستان کردم و گفتم میدونین
خدا میدونسته که من آملم
وا یه نیروی متخصص تو شیفت نیس
واسه همین حادثه ای رخ نداده
تا یه نیروی متخصص به شیفت برگشته لی احتیاطی ها شرو شده
در ضمن از وقتی که از آمل برگشتم هر شیفت دارم میرم ماموریت
ینی واقعا پاقدمم نحس بودهIcon_smile_disapprove
و زمان کم میارم تا خاطراتم رو ثبت کنم
سلام
حالا که ایطو شد مجبورم یه ماجرایی را لو بدم ...
راستش ...
جاتون سبز یه زمانی که گیر نبودم شنبه شبها میرفتیم کانون و مراسم جشن و عزاداری و امدادرسانی و ...
همه چی بود ...
اما متاسفانه یه مدتی هست که به دلیل مشغله کاری نمیرسم برم
حالا جالب اینجاست که هر دفعه هم که یه وقت آزادی پیش اومده و رفتم اتفاقات جالبی پیش اومده ...
وارد کانون شدم . بعدش وارد اتاق امداد شدم . تا گفتم سلام یکی از بچه ها یه کیف امداد داد دستم و گفت مورد داریم تو خیابون ...
با دو رفتیم تو خیابون و تا آخر مجلس هم گرفتار مصدوم بودیم ... (بودیم یعنی من و آرش)
دقیقاً دوبار همین حالت پیش اومد (یعنی تا گفتیم سلام جعبه امداد دادن دستمون و رفتیم امدادرسانی و سلب توفیق حضور در مجلس !!! )

یه بار هم که جناب آرش (دامش برکاته) زحمت کشیدن و اومدن دنبال من که باهم بریم مجلس (فکر می کنم شب شام غریبان و یا شب قدر بود) در بین راه یه تصادف موتور-ماشین برای یه بنده خدایی که اتفاقاً ایشون هم داشتن میومدن مجلس پیش اومد که از ناحیه ران دچار شکستگی شده بود و تا رسیدیم کانون مراسم تموم شده بود.
بهله...
اینم از رفتن ما به مجالس ...
نمیریم نمیریم وقتی هم میریم کشته و کشتار راه میفته ...

البته به قول جناب رسکیو
نقل قول : منم روبه دوستان کردم و گفتم میدونین
خدا میدونسته که من کانون نیستم
وا یه نیروی متخصص تو شیفت نیس
واسه همین حادثه ای رخ نداده

وقتی میام همه حادثه هایی که قرار بوده پیش بیفته و نیفته حالا یهویی پیش میاد ...
به این میگن اعتماد به نفس Icon_smile_big
(۱۳۹۰/۵/۲ ۰۹:۴۸ صبح)emdadgar_shahed نوشته شده توسط: [ -> ]البته به قول جناب رسکیو
نقل قول : منم روبه دوستان کردم و گفتم میدونین
خدا میدونسته که من کانون نیستم
وا یه نیروی متخصص تو شیفت نیس
واسه همین حادثه ای رخ نداده


وقتی میام همه حادثه هایی که قرار بوده پیش بیفته و نیفته حالا یهویی پیش میاد ...
به این میگن اعتماد به نفس Icon_smile_big

موافقم
آخه از قدیم گفتن کار رو باید سپرد به کاردانIcon_smile
خب اگه اينجوري حساب كنيم پس من پاقدمم خيلي خوبه كه كمترين اتفاقا تو شيفت‌هاي من ميفته، مثلا اگه قرار كسي تو دريا غرق بشه يا جنازه‌اي بياد روي آب روزه بعداز شيفت منه، تو جاده هم كه كمترين آمار تصادفات مال منه، اگه هم باشه جندان شديد نيست و نهايتش چنتا شكستگي هرچند تصادفات منجر به فوت هم داشتم ولي خب تقريبا يه 3 سالي هست كه تو شيفتام مورد فوتي نداشتم، منظورم سر صحنه هستش والا قربون اين كادر پزشكي بيمارستان‌ها برم كه حسابي مصدوم كشي راه ميندازن، چند مورد بوده كه مصدوم رو با بدبختي تا بيمارستان زنده نگه داشتيم و بهشون تحويل داديم. بعد كه خبرشو گرفتيم گفتن مصدومي كه آوردين مردش. بيمارستان كه نيست قتلگاه...
نه صادق جان قضیه چیز دیگری استIcon_smile_hee
...............................................................................
البته به قول جناب رسکیو

نقل قول : منم روبه دوستان کردم و گفتم میدونین
خدا میدونسته که من کانون.شیفت.پایگاه نجات نیستم
وا یه نیروی متخصص تو شیفت نیس
واسه همین حادثه ای رخ نداده
Icon_smile_goonIcon_smile_8ball

وقتی میام همه حادثه هایی که قرار بوده پیش بیفته و نیفته حالا یهویی پیش میاد ...
به این میگن اعتماد به نفس [تصویر: icon_smile_big.gif]
................................................................................​......................
ناراحت نشوید...شوخی کردم.....emdadgar_smileyIcon_smile_hee
جاتون خالي الان شيفت دريام، يه امدادگر بهم دادن كه اين اولين ماموريتشه، تا الان كه بخاطر حرف گوش نكردن هاش من و راننده رو عذاب داده! يه جورايي ما الان نقش مادر رو داريم، خدا اينارو ميبينه همراه من، رحم مي كنه...
لینک مرجع