۱۳۹۰/۴/۳۱, ۰۳:۲۲ عصر
نمیدانم ولی میدانم که نمیدانم.....چرا این چنین میشود؟میگویند پاقدمت بد است
یک عده میگویند به خاطر وجود عدد سیزده در تاریخ تولدت هست .....به هر حال خسته شدم.... از بخش جراحی نیزبرایتان نوشتم...اما حالا ازپایگاه نجات بین شهری کهرود..واقع درمحور هراز برایتان مینویسم. دو روز پیش دوستم را از بیمارستان مرخص کردیم..من خسته خسته به خانه خودمان در آمل برگشتم و خوابیدم تا فردای آن روز...کارهای دانشگاه را انجام دادم و سپس برگشتم وسایل را جمع کردم آماده رفتن بودم...با رضاقربان نژاد که ازدوستان هلال احمر شمیرانات هستند..هماهنگ کردم اگه تهران میره باهم بریم...اما او پست نجات داشت در پایگاه کهرود...به اصرار رضا در پایگاه کهرود ماندم....دقایقی گذشت و یاد یک ماه پیش افتادم که پلور بودم خبرسقوط خودرو به دره را دادن و .... قضیه را برای بچه هاگفتم و نظرماه نویی ها در مورد پاقدمم را نیز بیان کردم ....بعدازظهربود زمین گلی بود گتر ها را پا کردم و عازم قله روبروی پایگاه شدم...ناگهان خودروی نجات صدای آزیرش بلند شد گفتم یه چی شده به رضا زنگ زدم رضاگفت سریع با احتیاط بیا پایین تصادف شده تو پایگاه باشید...گفتم باش.. چون پست من نبود نمیتونستم به محل تصادف اعزام بشوم..اعزام شدن و در برگشت ازعملیات کوه ریزش کرد وآنها در جاده ماندن..باران شدیدی میبارید...بچه های پست سیار رسیدندو ازوظعیت پرسوجو کردند به رضا زنگ زدم گفتم رضاجان ریزش کوه تموم نشد..بیایید دیگه شام آماده شده....رضا گفت داریم میاییم....تاگوشی را قطعکردم..یک پاجیرو کنارمن توقف کرد..تاسلام کردم همه ریختن پایین گریه زاری...خوب نگاه کردم دیدم همه خونی شدن..تعجب کردم پرسیدم چه اتفاقی افتاده...به من گفتم بچمون داره میمیره....یه ارزیابی سریع انجام دادم مشکوک به خونریزی داخلی وشکستگی در ناحیه بازو بود.. پدرش میخواست با اسرارفراوان بچه را جابجا کند و من از او خواستم که دست به بچه نزند و اورا توجیه کردم به بچه ها اطلاع داده شد و آنها آمدند گفتم بچه ها لطفا به بچه دست نزنید کیف احیا و آتل را بیاورید...سریع...یکی از امدادگران بالا سر مصدوم ماند مرد گرای یک تصادف را به ما داد و گفت کوه ریزش کرده و ما دچار حادثه شدیم چند مصدوم دیگه تو صحنه هستن... سریع جزئیات حادثه را پرسیدم و پشت بیسیم رفتم و پیج کردم ...بچه ها سریع اعزام شدن به محل و رضا نیز با آقای ذبیحی رسیدند...شرایط خیلی پیچیده شده بود بچه های سیار به موبایل پایگاه زنگ زدند و درخواست آمبولانس اضافه داشتند...با اورژانس تماس گرفتم و هماهنگی انجام شد..ازاتاق فرماندهی عملیات بیرون آمدم..دیدم که ..بچه داشت بیهوش میشد تلاشها بی فایده بود....آمبولانس رسید و سریع اعزام شدن به بیمارستان....در راه برگشت سیل قسمتی از جاده رازیرآب برده بود....رگ بار همچنان ادامه داشت.به شوخی به بچه ها گفتم امشب جاده بوی خون میده خوابم نمیبرد...ساعت 3 شب بود که خبرتصادف بین اتوبوس و خودروی سمند را دادند...و مثل همیشه...اعزام...ساعت 7 صبح شد که دوباره تلفن پایگاه به صدا در آمد و خبر ریزش کوه در نزدیکی پایگاه و جاری شدن سیل در چالوس را دادند..بچه ها میگفتن تو عجب پاقدم بدی داری ....این هم سفر مابود به آمل که به قصد تفریح بود اما چی میخواستیم چی شد ایمن بمانید صمیمی
یک عده میگویند به خاطر وجود عدد سیزده در تاریخ تولدت هست .....به هر حال خسته شدم.... از بخش جراحی نیزبرایتان نوشتم...اما حالا ازپایگاه نجات بین شهری کهرود..واقع درمحور هراز برایتان مینویسم. دو روز پیش دوستم را از بیمارستان مرخص کردیم..من خسته خسته به خانه خودمان در آمل برگشتم و خوابیدم تا فردای آن روز...کارهای دانشگاه را انجام دادم و سپس برگشتم وسایل را جمع کردم آماده رفتن بودم...با رضاقربان نژاد که ازدوستان هلال احمر شمیرانات هستند..هماهنگ کردم اگه تهران میره باهم بریم...اما او پست نجات داشت در پایگاه کهرود...به اصرار رضا در پایگاه کهرود ماندم....دقایقی گذشت و یاد یک ماه پیش افتادم که پلور بودم خبرسقوط خودرو به دره را دادن و .... قضیه را برای بچه هاگفتم و نظرماه نویی ها در مورد پاقدمم را نیز بیان کردم ....بعدازظهربود زمین گلی بود گتر ها را پا کردم و عازم قله روبروی پایگاه شدم...ناگهان خودروی نجات صدای آزیرش بلند شد گفتم یه چی شده به رضا زنگ زدم رضاگفت سریع با احتیاط بیا پایین تصادف شده تو پایگاه باشید...گفتم باش.. چون پست من نبود نمیتونستم به محل تصادف اعزام بشوم..اعزام شدن و در برگشت ازعملیات کوه ریزش کرد وآنها در جاده ماندن..باران شدیدی میبارید...بچه های پست سیار رسیدندو ازوظعیت پرسوجو کردند به رضا زنگ زدم گفتم رضاجان ریزش کوه تموم نشد..بیایید دیگه شام آماده شده....رضا گفت داریم میاییم....تاگوشی را قطعکردم..یک پاجیرو کنارمن توقف کرد..تاسلام کردم همه ریختن پایین گریه زاری...خوب نگاه کردم دیدم همه خونی شدن..تعجب کردم پرسیدم چه اتفاقی افتاده...به من گفتم بچمون داره میمیره....یه ارزیابی سریع انجام دادم مشکوک به خونریزی داخلی وشکستگی در ناحیه بازو بود.. پدرش میخواست با اسرارفراوان بچه را جابجا کند و من از او خواستم که دست به بچه نزند و اورا توجیه کردم به بچه ها اطلاع داده شد و آنها آمدند گفتم بچه ها لطفا به بچه دست نزنید کیف احیا و آتل را بیاورید...سریع...یکی از امدادگران بالا سر مصدوم ماند مرد گرای یک تصادف را به ما داد و گفت کوه ریزش کرده و ما دچار حادثه شدیم چند مصدوم دیگه تو صحنه هستن... سریع جزئیات حادثه را پرسیدم و پشت بیسیم رفتم و پیج کردم ...بچه ها سریع اعزام شدن به محل و رضا نیز با آقای ذبیحی رسیدند...شرایط خیلی پیچیده شده بود بچه های سیار به موبایل پایگاه زنگ زدند و درخواست آمبولانس اضافه داشتند...با اورژانس تماس گرفتم و هماهنگی انجام شد..ازاتاق فرماندهی عملیات بیرون آمدم..دیدم که ..بچه داشت بیهوش میشد تلاشها بی فایده بود....آمبولانس رسید و سریع اعزام شدن به بیمارستان....در راه برگشت سیل قسمتی از جاده رازیرآب برده بود....رگ بار همچنان ادامه داشت.به شوخی به بچه ها گفتم امشب جاده بوی خون میده خوابم نمیبرد...ساعت 3 شب بود که خبرتصادف بین اتوبوس و خودروی سمند را دادند...و مثل همیشه...اعزام...ساعت 7 صبح شد که دوباره تلفن پایگاه به صدا در آمد و خبر ریزش کوه در نزدیکی پایگاه و جاری شدن سیل در چالوس را دادند..بچه ها میگفتن تو عجب پاقدم بدی داری ....این هم سفر مابود به آمل که به قصد تفریح بود اما چی میخواستیم چی شد ایمن بمانید صمیمی
