۱۳۸۷/۲/۲۴, ۰۶:۲۲ عصر
مرا شبیه گذشته دگر نمی خواهی
مرا به نوکری خود دگر نمی خواهی
هر آنچه هست درون دلم تاریکی است
به نور خود برون کن اگر نمی خواهی
چه شد که رزق سحر را زسفره ام بردی
مگر گدا به حریم سحر نمی خواهی
برای گرمی بزم عزا یار غریب
کسی که ناله زند از جگر نمی خواهی
شنیده ام که به کرب و بلا روی امشب
برای این سفرت همسفر نمی خواهی
برای ظهورش صلوات
مرا به نوکری خود دگر نمی خواهی
هر آنچه هست درون دلم تاریکی است
به نور خود برون کن اگر نمی خواهی
چه شد که رزق سحر را زسفره ام بردی
مگر گدا به حریم سحر نمی خواهی
برای گرمی بزم عزا یار غریب
کسی که ناله زند از جگر نمی خواهی
شنیده ام که به کرب و بلا روی امشب
برای این سفرت همسفر نمی خواهی
برای ظهورش صلوات