۱۳۸۷/۳/۱, ۰۴:۵۷ عصر
ماجرای فداکاری معلم از زبان دانش آموز نجات یافته
با درس خواندن ثابت مي كنم كه فداكاريش را تا آخرين لحظات عمر از ياد نبرم
دانش آموز نجات يافته در پي فداكاري معلم دلسوز و مهربان مرحوم شادروان محمود رضا واعظي گفت: تمام تلاش خودرا به كار مي گيرم تا ثابت كنم كه فداكاري هاي معلم دلسوزم را تا آخرين لحظات عمر از ياد نبرم.
به گزارش خبرگزاري پانا، نامش را پرسيدم، دانش آموز در حالي كه اشك مي ريخت و بغض گلويش را مي فشرد، خود را سجاد مبرزي 10 ساله كلاس چهارم ابتدائي از آموزشگاه ابتدائي شهداي ابراهيمي شهرستان نيشابور معرفي کرد.
سجاد از سابقه مرحوم واعظي در اين مدرسه گفت: 2 سالي بود كه آقاي واعظي در مدرسه ما درس مي داد؛ ايشان معلم خيلي مهربان و دوست داشتني براي بچه ها بود.
ماجرا را از سجادجويا شديم، اين چنين گفت: پس از گشت و گذار در داخل اردوگاه براي مسابقه فوتبال مرحوم واعظي ما را به دو تيم تقسيم كرده بود، به محوطه زمين چمن اردوگاه شهيد رجائي رفتيم پس از چند دقيقه اي بازي، متوجه شدم كه دروازه تا حدودي كج شده است چراكه از قبل 2 تا از ميله هاي آن شكسته بود.
وي ادامه داد: در همين حال كه توجهم به توپ بود ديدم مرحوم واعظي با تمام سرعت خودش را به من رساند و سعي داشت مرا با پاهايش كه تعادل خود را از دست داده به سوئي پرت نمايد اما به من نرسيد، ايشان در حالي كه روي زمين افتاده بود پيراهنم را گرفت و مرا به طرف ديگر پرت كرد.
سجاد بغضش ترکيد و دوباره گريه كرد و گفت: وقتي كه بلند شدم ديدم دروازه به روي مرحوم واعظي سقوط كرده و از سر و گوشه چشمهايش خون مي آيد، معلمهاي ديگر با اورژانس تماس گرفتند و حدود 20 دقيقه بعد با آمبولانس به شهر منتقل شد.
اين دانش آموز خطاب به خانواده معلمش گفت: من زنده ماندنم را مديون ايشان هستم، براي آمرزش روحش دعا مي كنم و براي خانواده محترمش صبر و شكيبائي مسئلت دارم
و سعي مي كنم با درس خواندنم ثابت كنم كه اين فداكاريش را تا آخرين لحظات عمر از ياد نبرم. 


با درس خواندن ثابت مي كنم كه فداكاريش را تا آخرين لحظات عمر از ياد نبرم
دانش آموز نجات يافته در پي فداكاري معلم دلسوز و مهربان مرحوم شادروان محمود رضا واعظي گفت: تمام تلاش خودرا به كار مي گيرم تا ثابت كنم كه فداكاري هاي معلم دلسوزم را تا آخرين لحظات عمر از ياد نبرم.
به گزارش خبرگزاري پانا، نامش را پرسيدم، دانش آموز در حالي كه اشك مي ريخت و بغض گلويش را مي فشرد، خود را سجاد مبرزي 10 ساله كلاس چهارم ابتدائي از آموزشگاه ابتدائي شهداي ابراهيمي شهرستان نيشابور معرفي کرد.
سجاد از سابقه مرحوم واعظي در اين مدرسه گفت: 2 سالي بود كه آقاي واعظي در مدرسه ما درس مي داد؛ ايشان معلم خيلي مهربان و دوست داشتني براي بچه ها بود.
ماجرا را از سجادجويا شديم، اين چنين گفت: پس از گشت و گذار در داخل اردوگاه براي مسابقه فوتبال مرحوم واعظي ما را به دو تيم تقسيم كرده بود، به محوطه زمين چمن اردوگاه شهيد رجائي رفتيم پس از چند دقيقه اي بازي، متوجه شدم كه دروازه تا حدودي كج شده است چراكه از قبل 2 تا از ميله هاي آن شكسته بود.
وي ادامه داد: در همين حال كه توجهم به توپ بود ديدم مرحوم واعظي با تمام سرعت خودش را به من رساند و سعي داشت مرا با پاهايش كه تعادل خود را از دست داده به سوئي پرت نمايد اما به من نرسيد، ايشان در حالي كه روي زمين افتاده بود پيراهنم را گرفت و مرا به طرف ديگر پرت كرد.
سجاد بغضش ترکيد و دوباره گريه كرد و گفت: وقتي كه بلند شدم ديدم دروازه به روي مرحوم واعظي سقوط كرده و از سر و گوشه چشمهايش خون مي آيد، معلمهاي ديگر با اورژانس تماس گرفتند و حدود 20 دقيقه بعد با آمبولانس به شهر منتقل شد.
اين دانش آموز خطاب به خانواده معلمش گفت: من زنده ماندنم را مديون ايشان هستم، براي آمرزش روحش دعا مي كنم و براي خانواده محترمش صبر و شكيبائي مسئلت دارم
